تبليغاتX
آخرین پنهانگاه
 
کاش می شد که دیگر نباشم...

امشب، هیمنجا، درست در همین لحظه تمام می شدم.

خودم، خاطره هایم، دل های آزرده... همه با هم.

نوشته شده توسط حسام در 89/02/26 |
 
این ذهن مسموم را باید سروسامانی بدهم. باید دیوانگی کنم. باید مهمل بگویم... 

پیشاپیش ببخشید و بگذرید! (چنان که پیش از این گذشتید، هنگام سم پاشی مغزم را می‌گویم، ندیدید که جان می‌داد آن طفلی دل زیر پاهاتان... چرا باید می‌دیدید!؟ دیوانه‌اید مگر... این همه دل که فرش کردید خیابان‌های خیالتان را با سرخی شهوت برانگیزش. این یکی را بی‌خیال)

دوستتان دارم. (باور کنید...باورم کنید این یک بار فقط...)

نوشته شده توسط حسام در 89/02/04 |
 

این روزها تصویر‌های زیبا زیاد می‌بینم. مجبورم به آنها فکر کنم و مهم تر از آن تصاویر، آنچه ذهنم را مشغول کرده «مفهوم زیبایی» است... برای من بیشتر اوقات زیبایی مترادف «تشنه‌گی برای دیدن یک تصویر» بوده. به گمانم بر همین اساس است که بعضی از آدم‌ها هر بلایی سر چهره‌ی خود بیاورند، زیبا هستند. هرچه می‌اندیشم هیچ الگوریتمی نمی‌یابم که با طی نمودن مراحل آن به این نتیجه برسم که فلان شخص، شئ یا منظره زیباست... برای همین هم همیشه شرم می‌کنم که مشاهداتم را با کسی به اشتراک بگذارم... وقتی مکث می‌کنم، وقتی لب می‌گزم، وقتی لبخند پوچی حواله‌ی سوالت می‌کنم که «آیا فلان کس اینطور زیباتر نشده؟» باور کن صادقانه‌تریین پاسخ‌ام است. بعضی کس‌ها هر کار که کنند هی زیباتر می‌شوند. دست من و خودشان نیست :)

نوشته شده توسط حسام در 89/01/19 |
دلم تنگ شده بود، برای تو نه، برای نگاه‌های بی‌نظیرت هم نه، حتی برای اشکهایی که بی‌دلیل در چشم‌هایت می‌دوید و می‌خشکاندیشان هم دل تنگ نبودم...

دلم برای نگاه‌های دیگرانی تنگ شده بود که از دیدنت جان می‌گیرند. برای همین نگاه‌ها که نادانند وقتی تماشای تو را از خود دریغ می‌کنند. دلم تنگ بود برای دیدن آسودگی جماعت پیرامونت که همه یادشان رفته بود، سخت شروع کرده‌اند. که دریغ کردند یک آغوش را حتا و امروز که بغل‌ها را گشوده‌اند می‌بینند چه ساده است بی‌دریغ بودن... و چشمان پاک تو هرگز ندید شرمشان را وقتی در آغوش کشیدیشان و آنها تشنه‌تر بودند... وقتی ندانستند راز امنیت آغوش تو بی دریغ بودن است تو به چشمانشان خیره شدی و مثل همیشه همه‌ی حساب های پیش از هم آغوشی را بر یخ نوشتی...

برای تو دلتنگ نمی‌شوم. چرا که می‌دانم در اعماق هر بی خبری، تو همین هستی... از تو خیالم راحت است چرا که مثل من می‌دانی پس پشت این همه شوق برای پیوستن‌ها و بوسیدن‌ها هیچ نیست... با خیالت آرامم چرا که مثل من باور داری سادگی این همه شوق و حسرت را که پس و پیشش هیچ نیست جز لحظه‌ای به اشتراک گذاردن دردی، غمی، احساسی.

همه‌ی فلسفه‌ی ساده مان را می‌دانم و می‌دانی که نمی‌فهمند آنها که بی‌دریغ نیستند... آنها که روزی از همین آغوش ها بیش از من و تو آسودند... آنها که گمان کردند فشردن دستی بی هیچ دلیل یعنی شکستن، یعنی افول، یعنی بی معنی، دل شکسته‌شان را بند می‌زنیم وقتی میان آغوشمان هق هق می‌کنند و باز هم پس ذهن بیمارشان فشار دستانمان را بر پهلوهاشان می‌سنجند که مبادا خسرانی حاصل شود...

گم می‌شوی میان همه یادها و بهترین یادها را می‌سازی...

خدا را چه دیدی... شاید روزی باور کردند اینهمه بی‌دلیل گریستن و خندیدن واقعا بی‌دلیل بود. شاید روزی رازت را به گاه هم آغوشی در گوش یکدیگر نجوا کردند...

نوشته شده توسط حسام در 89/01/07 |

اینجا مجال بودن با تو نیست. به هر نشانه‌ای اما دل خوش می‌کنم...

تو را مثل همیشه در لفافه‌ی لطیف خیال می‌پیچم. هستی‌ات را فارغ می‌کنم از هرآنچه زیستن میان پلیدی‌ها دچارت کرده و نزد من پاک باقی می‌مانی تا روزی که دنیامان شایسته‌ی اینچنین بودنمان شود. تا روزی که من، تو و نوزاد خیالیمان لب به لبخند بگشاید. صدایم کند با خنده‌های پاکش و من و این همه عقده‌ی نبودن تو گم شویم در طنین صدایش.

از تو دست نمی‌کشم چرا که رسوایی، نبودن تو نیست. شرم من است از پوچی آن همه که با امید ساخته‌ام...

تو را و توها را در خیالم شبیه‌سازی می‌کنم. خیالی که جانمایه‌ی واقعیت دارد و تنها تفاوتش این است که تو آنجا آنی هستی که می‌خواهی باشی. من به تو امید بسته‌ام و اگر روزی... جایی... نا امید از رویاهایت شدی...اگر خالی از آنها زیستی...شرم ندار...

بدان که من به آنها ملتزمم. بدان که در هوای خالی از بازدم‌هایت، جای تو آنها را خواهم زیست...

مرا یاد داشته باش چرا که ما تنها در هم ابدی خواهیم شد...

نوشته شده توسط حسام در 88/12/26 |